و پست آخر .... خدانگهدار
همه بغضم رو جمع کردم و یه گوشه دلم قایم کردم گفتم شايد اگه ببینی چقدر داغونم ناراحت می شی حواسم نبود تو شاید از آدمی که هميشه یه قطره اشک گوشه چشمش می شینه خوشت نیاد تمام ۲۴ ساعت فرصتمو با خودم کلنجار رفتم که خودم باشم گفتم تو به همون من ساده بی شیله پیله عادت داری ولی نگفتم اینجوری شاید برات تکراری بشم. یواشکی چشمامو بستم و دلمو آروم کردم گفتم: درست میشه ـدرست میشی اما فکر نکردم شاید دارم خودمو گول میزنم ... همین طوری روز به روز و ساعت به ساعت گذروندم و حالا تازه شک کردم به خودم. به خودت به حالا که وقتی سرمو میندازم پایین و نمی بینم چقدر عوض شدی تو به روی خودت هم نمیاری که من خودمم. من هنوز هم مثل قبلم این تویی که عجیب شدی.غریب شدی. غریبه شدی. تویی که دیگه چشمت به چشمم می افته سرد و بی احساس رو تو برمیگردونی و دیگه هیچی.تو اصلا منو می بینی؟ یا شاید من تو رو اشتباه گرفتم؟ نکنه از همون اول... خیلی خوب باشه برو. اصلا همون که تو میگی. فقط یه لحظه برگرد و سوال منو جواب بده:
یهو چی شد که اینطوری شدی؟













